چندیست در هوایت بی آب و دانه سیرم
رفتی بسان آدم، بی آب و نانم ای دوست
با بودنت روانم، می خفت در بیانم
رفتی ز خواب پا شد، طبع روانم ای دوست
چون بلبلی غزل خوان، اما به کنج زندان
چون شد چگونه گشتم، از گل ستانم ای دوست
از دست دل گرفتم تا انتهای یادت
گفتم که صبر ای دل ، در امتحانم ای دوست
دانم که خواهی آمد، اما کی و کجا را,
جایی که مرده باشم، در لامکانم ای دوست
حال و هوای عشقت کرده ز جام تلخم
اما بسان پیران ضعف ، توانم ای دوست
نام از سها گرفتم تقدیر شد سهایی
وگرنه ماه جان داشت در شریانم ای دوست
#کانال_شعر_شریفی_سها
@bedahesharifisoha
برچسب:
نویسنده: علی رحیمی